سيد محمد باقر برقعى
792
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ساقيا ، جام دگر لبريز كن ! * آتش ما را ز آبى ، تيز كن ! تا خرد ثابت بود بر جاى خويش * مدّعا را پرده مىگيرد به پيش سرخوشم كن ز آن به جانپروردهها * تا توهّم را بسوزم ، پردهها مست گردم ، رشتهاى آرم به دست * قصّهء مستان كه گويد ؟ غير مست حسينى شدن باز بينم رازى اندر پردهاى * هست دل را گوييا ، گم كردهاى هر زمان از يك گريبان سرزند * گه بر اين در ، گاه بر آن در زند كيست اين مطلوب ، كش دل در طلب * نامش از غيرت نمىآيد به لب در بساط اين و آن ، جوياى اوست * با حديث غيرش اندر جُستوجوست وه ! كه در درياى خون افتادهام * با تو چون گويم كه چون افتادهام ؟ بىخود آنجا دست و پايى مىزنم * هركه را بينم ، صدايى مىزنم وه ! كه عشق از دانشم بيگانه كرد * مستى اين دل ، مرا ديوانه كرد يا ربّ ! آفات دل از من دور دار * من نمىگويم مرا معذور دار ! مدّتى شد با زبان و جد و حال * با دل استم در جواب و در سؤال گويم : اى دل ! هرزهگردى تا به كى ؟ * از تو ما را روى زردى تا به كى ؟ عزم بالا با همه پستى چرا ؟ * كاسهليسا ! اين همه مستى چرا ؟ تا به چند از عقل و دين بيگانگى ؟ * ديده وا كن ، وا نه اين ديوانگى مشتم اندر پيش مردم وا مكن * پردهدارى كن ، مرا رسوا مكن غافلى كز اين فساد انگيختن * مر مرا واجب كنى خون ريختن دل مرا گويد كه دست از من بشوى * دل ندارم ، رو دل ديگر بجوى ! مانع مطلب براى چيستى ؟ * پردگى رازا ! تو ديگر كيستى ؟ بحر را موجى بود از پيش و پس * آن كشاكش را ز خود دانسته خس باد را گردى بود از پس و پيش * در هوا مرغ آن دهد نسبت به خويش !